جيمز موني ( 1957 1884 )

شخصيت جيمز موني بعنوان يك مهندس و تاجر تحت نظرآلفرد اسلوان و پير دو پونت شكل گرفت و بعد ها يكي از اعضاي كليدي تيم مديريت ارشد جنرال موتورز شد. او مسئول عملياتGM در خارج از قاره آمريكا بود و كمك زيادي كرد تا شركت تبديل به يكي از شركتهاي برجسته سازنده خودرو گرديده و در سراسر جهان گسترش يابد . او علاوه بر اينكه يكي از رهبران روشنفكرGM بود بعنوان مغز و تعيين كننده استراتژيهاي سازمان نيز مورد احترام بود.كتاب صنعت پيشرو ( 1931 )كه بعد ها بانام اصول سازمان (1937) چاپ مجدد گرديد ، موجب شد تا او بعنوان معلم مديريت در بين همگان شهرت يابد . اثر او در مورد طبيعت و ريشه هاي تاريخي تجارت سازمان در سالهاي جهاني شدن ، بيشتر مورد توجه قرار گرفت .

موني در 18 فوريه 1884 در كلو لنداوهايو بدنيا آمد . او علوم پايه را در دانشگاه نيويورك خواند و سپس براي تحصيل در رشته معدن و فلزشناسي به دانشگاه فني كيس رفت و كار را در شركتهاي كشف معدن در كاليفرنيا و مكزيك آغاز كرد . سپس در حوزه كارهاي فني مهندسي در شركتهايي چون وستينگهاوس ، ب اف گودريج و حيات رولر بيرنيك فعاليت نمود .

بندرت مي توان فردي را به بي قراري موني پيدا كرد . او در20 تا 30 سالگي به اميد پيدا كرد كاري كه رضايت شغلي اش را بر آورد و بطور كامل از استعدادهاي او استفاده كند مدام تغيير شغل ميداد . درشركت حيات فعاليت خوبي داشت و تا حد يك موقعيت مديريتي ترقي نمود تا اينكه جنگ جهاني اول پيش آمد .

هنگامي كه در سال 1917 امريكا وارد جنگ شد موني به ارتش پيوست و با هنگ توپخانه به فرانسه اعزام شد . در پايان جنگ او به مقام كاپيتاني رسيده بود . پس از بازگشت به امريكا در اوايل سال 1919 ، به عنوان مدير يكي از شركتهاي كوچك وابسته به جنرال موتوز به كار مشغول شد . در سال بعد اتفاق پيش بيني نشده اي افتاد كه شرايط را براي رشد موني فراهم نمود . ويليام دورانت كه از مؤسسين و مدير GM بود از هيئت مديره بركنار و پير دو پونت كه از سهام داران بزرگ بود جانشين او شد . او در سازماندهي مجدد شركت ، ارزش ويژه اي براي استعداد مديريتي قائل بود و موني كه تا آن زمان بعنوان انساني باهوش و حساس و متفكر شناخته شده بود بسرعت ترقي كرد .

در سال 1922 و در سن 38 سالگي قائم مقام جنرال موتورز و مدير بخش خارجي شد . در طي 15 سال موني اين بخش را بسيار توسعه داد . بطوريكه فعاليتهاي شركت در بيش از 100 كشور جهان گسترده شد و با كمك او GM به بزرگترين شركت چند مليتي در سراسر جهان تبديل گرديد . موني هميشه به حساسيتهاي فرهنگي مناطق مختلف اهميت بسيار مي داد و هر جا كه لازم بود سبك كار امريكايي را با بازار محلي تطبيق مي داد . اوكه مسئول و مجري طرحها و خدمات خارج از امريكاي شمالي جنرال موتورز نيز بود ، سفرهاي زيادي مي كرد و با سران ممالك و دولتمردان بسياري آشنا شد و شكي نيست كه اين مأموريتها و ارتباطات بود كه طي سالهاي 1920 تا 1930 امكان توسعه در تجارت بين الملل را تا آن حد براي جنرال موتورز فراهم نمود .

موني شخصيت مهمي در GM شد و پيردو پونت و جانشين او آلفرد اسلوان ارزش زيادي براي او قائل بودند. موني متفكر بزرگ GM بود كه عقايد او در استراتژي و سازمان براي توسعه سازمان بسيار مهم بودند . افكار او درمديريت ومخصوصاً تئوري سازمان نسبت به بيشترمعاصرانش بسيار پيشرفته تر بود و به اندازه سران كشور و دولت ، روابط دوستانه اي با بسياري از رهبران مدير و روشنفكر زمان خود مانند لوتر گوليك ، ليندال آرويك و ماري پاركر فالت داشت .

يكي از مهمترين بازارهاي شركت در سالهاي 1930 آلمان بود كه GM چندين شعبه در آنجا داير كرده بود . موني سفرهاي زيادي به آلمان كرد و با بسياري از دولتمردان آلماني آشنا شد . او از وقوع جنگ جهاني دوم نگران بود و فكر مي كرد كه شايد پادر مياني يك گروه بي طرف بين گروههاي متخاصم بتواند جنگ را متوقف كند . البته معتقد بود كه ديپلماتها به جنگ بعنوان يك مشاجره استراتژيك مي نگرند و كوچكترين فكري نسبت به انسانهايي كه در اين ميان و از دو طرف جانشان را از دست مي دهند ندارند پس امكان كمي وجود دارد كه مسئله جنگ بصورت ديپلماسي حل شود . با اين وجود ، خود براي انجام چنين عملي داوطلب شد تا با شناخت شخصي كه از رهبران دو طرف دارد اين اقدام را انجام دهد . موني در دسامبر 1939 و ژانويه 1940 پرزيدنت فرانكلين روزولت را ملاقات كرد و پيشنهاد او را بعنوان ميانجي دريافت نمود . روزولت به موني قول داد كه مذاكراتي براي حل مسئله با دولتهاي آلمان و ايتاليا داشته باشد و موني در رابطه با اين مسئله به آلمان رفت . ارتباطات اداري او با دايره هاي صنعتي در آلمان وكارمندان رايش مارشال هرمان گورينگ ، امكان ترتيب ملاقاتهايي را براي او بوجود آورد موني در 4 مارچ 1940 آدلف هيتلر و چند روز بعد گورينگ را ملاقات كرد . او چند روز بعد به ايتاليا سفر كرد و با بنيتو موسيليني نيز مذاكره نمود . اگرچه همه او را دوستانه پذيرفتند اما هيچ نتيجه اي گرفته نشده و ملاقاتهاي بعدي نيز انجام نشد . نگاه به گذشته نشان ميدهدكه مأموريت موني ازروي خامي و شايد بي تجربه اي بوده است و اين نتيجه گيري را براي همگان ايجاد كرد كه چگونه موني به اين اندازه به دولت آلمان نزديك بوده است ولي واقعيت رژيم نازي را تشخيص نداده است . اگرچه هدف او از اين كار خيرخواهانه بود اما مأموريت اومخفيانه انجام شد تا اينكه درآمريكا در مجله اي مقالاتي درج شد كه موني را بخاطر تمايلات نازيسم محكوم مي كرد و با درج ملاقات او با هيتلر، اظهار داشتند كه موني در سال 1938 بخاطر خدماتي كه در صنعت آلمان انجام داده ، نشان شايستگي آلمان را دريافت نموده است . موني از مجله مذكور ادعاي خسارت نمود و موفق شد اما ديگر هرگز در مسائل مملكتي دخالتي ننمود . ناچاراً با توجه به شرايط جنگ از كار جاري خود يعني مديريت GM در خارج از آمريكا دست كشيد و با گروهي از مديران اجرايي شروع به طراحي و ايجاد محصولات زمان جنگ نمود .

موني كه قبلاً افسر نيروي دريايي آمريكا بود ، در سال 1941 هنگاميكه آمريكا وارد جنگ شد در پستهاي اداري در اروپا و نهايتاً جزو نيروهاي ستاد عمليات دريايي در اروپا مشغول گرديد و تا پايان جنگ به درجه كاپيتاني نيروي دريايي نائل گرديد . پس از جنگ به GM بازگشت و بعنوان مدير و مسئول بكار مشغول شد . او بعدها از اين شغل بازنشسته شد و يك شركت مشاوره اي بنام شركت جي . پي . موني در نيويورك تأسيس كرد و تا زمان مرگش در آنجا فعاليت نمود .

موني مقالات زيادي نوشته است كه صنعت پيشرو ( 1931 ) بهترين مجموعه افكار و نشانگر فلسفه مديريتي اوست . موني سازمان را در جامعه بشري عنصري پايدار مي داند و مي گويد (( عمر سازمان به اندازه عمر اولين جامعه انساني است )) البته اين نگرش قبل از او نيز وجود داشته و ادوارد جونز اين جمله را 15 سال قبل از او بيان نموده بود . موني تحت تأثير افكار يك تاريخ نويس و وكيل به نام جان ديويس نيز بود كه در كتاب شركتها ( 1905 ) سازمان را بعنوان يك قسمت ضروري فعاليتهاي بشري تعريف كرده بود . ديويس معتقد بود كه شركتها و بنگاهها هستند كه توسط جامعه و به منظور انجام وظايفي خاص ايجاد مي شوند . بنگاههاي مذهبي مانند كليساي كاتوليك و سازمانهاي رهباني ، به منظور توسعه قواعد مذهبي ايجاد شده اند ، اتحاديه اصناف و بنگاههاي شهري براي پشتيباني از يك صنف و بنگاههاي آموزشي مانند دانشگاهها براي تحصيل و آموزش بنا شده اند و بالاخره شركتهاي سهامي زماني ايجاد شدند كه نياز به توسعه صنعت و تجارت احساس شد .

موني اين عقيده ديويس را كه (( سازمان شكلي از هر جامعه بشري است كه براي رسيدن به هدفي مشترك تشكيل مي شود )) دنبال كرد . اين بدان معني نيست كه همه سازمانها مانند هم هستند ، در حقيقت به تعداد انواع مقاصدي كه مي توان تعريف كرد سازمان وجود خواهد داشت . اما با وجود انواع سازمانها ، اصول اوليه اي براي سازمانهاي موفق وجود دارد كه موني آنها را تعريف مي كند .

همانند ديويس ، موني نيز نگرش تاريخي نسبت به سازمان دارد . او ريشه تجارت مدرن را در نوع سازمان مي بيند : سازمانهاي مذهبي و سازمانهاي ارتشي قرن 18 و 19 . او به تفصيل توضيح مي دهد كه چگونه و چرا اين سازمانها ايجاد شده اند و اصولي را كه بر اساس آن بنا شده اند چه بوده است . او در خلال اين توضيح شباهتهاي بسياري را با سازمانهاي تجاري مدرن عنوان مي كند كه مشخص ترين آنها نياز به اداره و كنترل ، ارتباط بين موفق شدن و رسيدن به هدف ، و رهبري قوي و ساختار سازماني مي باشد .

موني به تشبيه بيولوژيكي كه توسط مارينگتون امرسون،هربرت كسون، چارلز نوپل و ديگران مطرح شد رجوع مي كند . او از نويسندگاني كه سازمان را فقط چهار چوب و اسكلتي براي تجارت مي دانند انتقاد مي كند و مي گويد كه سازمانها تنها به يكپارچگي و تعيين وظايف افراد مي پردازند همانگونه كه درساختار فاميلي مي توان مشاهده نمود.اما وظايف به كارها ارتباط پيدا مي كنند واينجاست كه حقيقت پوياي سازمان رامشاهده مي كنيم، قدرت برانگيزاننده اي كه براي رسيدن به اهداف شخص باعث حركت مي شود . او به بدنه كاملي اشاره مي كند كه تمام توابع مرتبط را نيز داردوبيان مي كند كه اين توابع، ضربان قلب و حركت زنده سازمان هستند ، به گونه اي كه بخش سازمان يافته كاملاً خود را نشان مي دهد .

او تلاش مي كند كه بين عبارات سازمان و مديريت مرزي ترسيم كند . اگر سازمان چنانچه بالا توضيح داده شد بدنه است ، مديريت چرخة اصلي است كه آن را به حركت وا مي دارد . او مديريت را به نيروي ذهني تشبيه مي كند :

(( تكنيك مديريت در روابط انساني بهترين تعريفش تكنيك اداره و مديريت كردن مردم است كه بايد بر اساس شناخت روشني از انسان باشد . تكنيك مديرت ارتباط وظايف يا كارهاي مشخص را در طرحي كاملاً هماهنگ نشان مي دهد .))

اين عبارت تفاوت بين مديريت و سازمان رابه روشني نشان داده و ارتباط پر معني آنها را مشخص مي كند و علاوه بر آن نشان مي دهد كه كداميك مقصد جاري ماست و تكنيك سازمان از نظر منطقي جلوتر از مديريت است . اين درست است كه شكستهاي پي در پي يك سازمان مي تواند بدليل مديريت ضعيف آن باشد اما از طرف ديگريك سازمان ضعيف هيچگاه يك مدير خوب نمي سازد . در تمام سازمانها ضرورت اوليه ، روابط هماهنگ بر اساس علايق يكپارچه است و اولين ضرورت ، وجود رابطه يكپارچه و هماهنگ در وظايف است ( شرح وظايف ) .

موني طرفداراصول مديريت بر پايه صف و ستاد هارينگتون امرسون بود. از نظر او يك سازمان مؤثر به هر دو نياز داشت : به صف و يا قسمت عملياتي تا فعاليتهاي مربوط به توليد ، بازاريابي و . را انجام دهند و ستاد يعني گروهي از مديران دانا تا فعاليتهاي حوزه طراحي ، آناليز و مونيتورينگ و هماهنگي را انجام داده و هيئت مديره و مديريت ارشد سازمان را پشتيباني كنند . فعاليت مديريت صف درباره رسيدن به اهداف است و كار مديريت ستاد در مورد و تعيين اهداف و تنظيم آنهاست موني در تله اي كه ديگر نويسندگان زمان خودش در آن افتادند نيفتاد . آنها فكر مي كردند كه ستاد بگونه اي صف را مديريت و كنترل مي كند . بر خلاف آن موني مي گويد :

(( صف نه تنها تحت فرمان ستاد نبوده بلكه ستاد را نيز شامل مي شود . اصولاً اين دو را نبايد دوتابع جدا ازهم ديد. فكر اينكه در سازمانها ستاد فرمان مي دهد وصف نيزفرامين ستاد را انجام مي دهد نامعقول و بي معني است . نقش مديران صف نه تنها از مديران ستاد مهمتر است بلكه دانش بيشتري نيز دارند . اجراي وظايف توليد و سود آوري شركت برروي شانه هاي آنها است ودر قسمت خودشان مهارت و دانش بيشتري از مديران ستاد دارند . هدف غايي ستاد انتقال دانش در سازمان است . آنها دانش تخصصي كه قسمتها جمع شده است را در كل سازمان منتشر مي كنند و مهمتر از آن اينكه اطلاعات را براي آناليز و تصميم گيري به بالاترين لايه هاي سازمان مي رسانند . ))

هماهنگي ، مشكل هميشگي سازمانهاست . افكار موني در اين زمينه تقريباً مانند ماري پاركر فالت است .

كنترل بايد تا جايي كه ممكن است غير متمركز شود . اگرچه تمركز زياد مؤثر نخواهد بود اما در عين حال تمركززدايي بسيار و استقلال قسمتها نيز باعث مي شود كه بخشها سرگردان شده و نتوانند در جهت اهداف سازماني درست عمل كنند . موني در زندگي حرفه اي خود اين مسئله را عملاً در جنرال موتورز ديده بود .

در كارخانه هاي خودرو سازي ، اتحاد متزلزل بود آنها براي اينكه قسمتهاي مختلف شركت را هماهنگ كنند ، به سختي مي توانستند مسئولين قسمتها را متقاعد سازند و تنها رهبري قوي آلفرد اسلوان و جانشينان او توانست اين مهم را به انجام رساند و موني نيز در كتاب صنعت پيشرو بخش زيادي از كتاب را به اين مسئله اختصاص داده است و نياز به رهبري را براي حل مسئله هماهنگي مطرح ساخته است . موني در مقاله بعدي اش به اين مسئله مي پردازد كه يك رهبر خوب چگونه اختيار را تفويض مي كند :

(( حال به تفاوت اساسي ميان اختيار و اختياري كه در خلال رهبري خودش را نشان مي دهد بر مي خوريم . تفاوت آنها در ارتباط هر كدام با سازمان ديده مي شود . براي خلق يك سازمان ، بيشترين اختيار لازم است رهبري در سازمان بايد بگونه اي تعريف شود كه از طريق آن اختيار به كار گرفته مي شود ، و اين بدان معني است كه بايد رهبري بعنوان هدايت كننده حركتهاي سازمان يافته داخلي ، وجود داشته باشد .ما مي دانيم كه چگونه رهبري در هدايت اين حركتها عمل مي كند و همگي در خلال عمليات با ساختار آن آشنا هستيم و به آن تفويض وظايف مي گوييم ، و براي اجراي اصول تفويض ، نياز مبرم به تهيه دستور العملي مؤثر و كارا احساس مي شود .))

يك اصل ديگر كه از بقيه اصول مهمتر است اين است كه همه سازمانها يك هدف دارند و رسالت هر سازماني رسيدن به آن هدف است . موني مي گويد اين ضروري است كه بر روي هدف تمركز شود و خودهدف باملزومات رسيدن به آن اشتباه نشوند . موني با وجود اينكه پشتيبان مديريت علمي و جنبش بهره وري است تأكيد ميكند كه كارايي همان رسيدن به هدف است :

ارزش در مقوله صنعت فقط به يك چيز باز مي گردد و آن سهم صنايع در رفاه بشر است . بر اين اساس در مورد صنعت و تمام كارهاي وابسته به آن قضاوت خواهد شد . درسهايي كه از تاريخ مي آموزيم به ما نشان مي دهند كه هيچ روش كار مؤثري نمي تواند از انهدام سازمانهايي كه بدنبال اهداف اشتباه هستند جلوگيري كند . از طرف ديگر بدون داشتن يك دستور كار مؤثر تلاش تمام گروههاي بشري بيهوده خواهد بود .

اكنون آثار موني را كه در زمان خودش بسيار مشهور بود ، تنها كساني كه در تاريخ مديريت فعاليت مي كنند مي خوانند . در تئوري سازماني اگرچه او يك متفكر حرفه اي نبوده است اما بخاطر موقعيتي كه بدست آورده اصول تئوري سازماني كه به كار بسته ، و موفقيتهاي بزرگي كه بدست آورده است، مورد احترام مي باشد . پيشرفتهاي جديد در تئوري سازمان به سمت دور شدن از سازمانهاي سلسله مراتبي حركت مي كند اگر هر كاري در اين زمينه انجام شده است ، درآن نشانه هايي از افكار موني وجود دارد . تأكيد او بر اهداف سازمان توسط تئوري چاندلر نيز تأييد شده است . ضرورت به هماهنگي در مركز بجاي كنترل از بالا از افكار فالت سرچشمه گرفته است و او بر اهداف سازمان تأكيد بسيار دارد كه تئوري چاندلر آنرا تأييد مي كند . او بر ضرورت هماهنگي در مركز بجاي كنترل اصرار دارد وآنرا از افكار فالت الهام گرفته است . موني معتقد است سازمانهاي غير متمركز اگر بخواهند مؤثر و كارا عمل كنند بايد رهبري كارايي داشته باشند كه اين دو ايده آخر به مديريت مدرن بسيار نزديك است . در نهايت موني شركتهاي تجاري را سازمانهاي اجتماعي مي داند كه وجودشان بخاطر اين است كه جامعه جهت رفع احتياجات خود به آنها نياز دارد. اين اعتقاد او تأثير زيادي به اخلاق تجارت و اداره شركتها مخصوصاً در بيداري فاجعه انرون در سال 2001 داشته است .

 منبع:www.bluesheen.com