پيتر دراكر (1909)

پيتر دراكر مشهورترين و پرخواننده ترين نويسنده در علوم مديريت ميباشد كه در ميان مديران و صاحبان صنايع بعنوان تأثير گذارترين متفكر و نويسنده مديريت در قرن بيستم شناخته شده است . وي در طول شصت سال بيش از بيست عنوان كتاب و تعداد زيادي مقاله به رشته تحرير درآورده و منتشر نموده است . عقايد و نظراتش طيف وسيعي در حوزة مديريت از اصول رفتاري تا تكنولوژي ، و از اقتصاد تا مديريت دانش را فرا ميگيرد و شايد بيش از هر شخص ديگري به تعريف طبيعت مديريت و وظايف و رويه هاي يك مدير در تجارت مدرن و اجتماع پرداخته باشد . در ميان ابراز احساساتي كه تاكنون نسبت به وي بعمل آمده ، يكي از همه منحصر بفردتر ميباشد : يك بازرگان كره اي كه به آثار و تفكرات دراكر بسيار احترام ميگذاشت ، نام خود را به (( پيتر دراكر )) تغيير داد .

دراكر در 19 نوامبر سال 1909 در وين متولد شد .پدرش ادولف دراكر ، وكيل بود . پيتر دراكر در وين مشغول به تحصيل شد و هنگامي كه هنوز خيلي جوان بود ، به سوسياليسم علاقهمند گرديد . در سن 17 سالگي به آلمان رفت و قبل ازاينكه براي تحصيل دررشته دكتراي حقوق بين الملل به فرانكفورت برود ، مدتي در هامبورگ مشغول به كار شد . در سال 1931 فارغ التحصيل گرديد و در همان زمان بعنوان يك روزنامه نگار مالي براي روزنامه اي در فرانكفورت فعاليت نمود و همچنين به فراگيري اقتصاد و بازرگاني پرداخت . سپس به لندن رفت و در آنجا چند سال مدير يك بانك بود و همان جا بود كه با جان ماينرد كينز آشنا شد .

در سال 1937 به نيويورك رفت و بعنوان روزنامه نگار و مشاور مالي به فعاليت پرداخت . در سال 1941 به يك پست دانشگاهي در كالج بنينگتون در ورمونت منصوب گرديد و سپس در سال 1952 به دانشگاه نيويورك رفت . او در حال حاضر در لوس آنجلس اقامت دارد و همچنان يك نويسنده فعال مي باشد ولي ديگر به تدريس اشتغال ندارد .

از اوايل دهة1930 و بويژه از دهة1940 بخش مهمي از مشغله پيتر دراكر به نويسندگي اختصاص يافته بود و مراحل رشد فكري او را ميتوان در كتابهايش مشاهده نمود . دراكر هميشه يك منتخب بوده است و در سرتاسر جهان علاقهمندان زيادي دارد . كتابهاي او را ميتوان به سه گروه طبقه بندي نمود :

1)كتابهاي اقتصادي كه از اولين كتابهاي وي مي باشند شامل عاقبت انسان اقتصادي (1939) ، آينده انسان صنعتي (1942) ، و مفهوم سازمان (1946) .

2) كتابهاي مديريت كه از دهة1950 تا دهة1970 به رشته تحرير درآورد ، شامل اقدام مديريت (1954) ، مديريت مؤثر (1966) ، و مديريت : وظايف ، مسئوليتها ، فنون (1974) .

3) كتابهاي فلسفي كه از اواسط دهة 1970 تاكنون به رشته تحرير درآورده است و با كتاب انقلاب نامرئي (1976) آغاز گرديد . كتابهاي ديگر در اين گروه شامل نوآوري و كار آفريني (1985) ، واقعيتهاي جديد ( 1989 ) ، و مديريت در زمان تحول عمده (1995) ميباشد .

درگروه اول ، دراكر به بررسي طبيعت جامعه اقتصادي و دنياي جديد كه در نيمه اول قرن بيستم و متفاوت با دنياي قديمي ظهور نموده بود پرداخت . كتاب ((عاقبت انسان اقتصادي)) به بحث پيرامون افزايش جامعگرايي و برخي از پاسخهاي احتمالي دنياي آزاد ميپردازد . كتاب(( آينده انسان صنعتي )) به ادامة بحث قبلي و بيان اين مطلب مي پردازد كه يك اجتماع صنعتي و يك اجتماع آزاد ، با يكديگر تناقضي ندارند . او در اين دوره از افرادي نظير جوزف شامپيتر اقتصاددان ، سورن كيركگارد فيلسوف هستي گرا ، و والتر راتنو صنعتگر يهودي آلماني تأثير گرفته بود . دراكر در آمريكا تحت تأثير كتاب ((شركت مدرن و دارايي شخصي )) كه در سال 1932 توسط آدولف برل و گاردينر مينز نوشته شده بود قرار گرفت . تفكر او شبيه جيمز برنهام ولي از يك ديدگاه ديگر ، مخالف جدايي مالكيت از كنترل در سازمانها بود و معتقد بود چنين جدايي ، منجر به قدرت بدون مسئوليت پذيري خواهد گرديد . پيتر استارباك ، نظريات دراكررا چنين جمع بندي مي نمايد : (( نخستين مسئوليت مديريت ، كسب نتايج اقتصادي در قالب سود ، و دومين مسئوليت ، انجام كارها بگونهاي مفيد براي جامعه ميباشد )) . به نظر دراكر ، ثروت و آزادي هر دو عناصر ضروري مي باشند كه وجود يكي بدون ديگري بدون فايده است و بازار رقابتي ميتواند بهترين فرصت را براي دستيابي به هر دوي اينها فراهم آورد . گام بعدي دراكر آغاز يك مطالعة عميقتر بر روي مكانيسم بازار و بويژه مهمترين عنصر سرمايه داري غرب ، يعني شركت بود . كتاب (( مفهوم شركت)) مطالعهاي بر روي شركت جنرال موتورز مي باشد كه در آن زمان بزرگترين شركت دنيا با بيش از نيم ميليون كارمند در سرتاسر دنيا بود . اين شركت در سال 1908 توسط يك كارآفرين باهوش به نام ويليام دورانت تأسيس شد و بعدها در سال 1920 توسط پير دوپونت اداره گرديد . دوپونت از مهارتهاي سازماني خود جهت دستيابي به يك تحول مشابه آنچه در شركت باروت سازي دوپونت به انجام رسانده بود ، استفاده نمود . به اين منظور او از الگوي چند بخشي كه بعدها توسط آلفرد چاندلر در كتاب استراتژي و ساختار در سال 1962 تشريح شده بوده استفاده نمود . دوپونت همچنين از يك تيم مديريتي با هوش و حرفه اي متشكل از آلفرد اسلوان و جيمز موني جهت اداره شركت استفاده نمود . در سال 1940 جنرال موتورز نه تنها بخاطر سودآوري بلكه بخاطر ساختاروسازمان بسيار موفق ، مورد تمجيد قرار گرفت . پيتر دراكر ، جنرال موتورز را به عنوان يك شركت مدرن ايده آل تحت مطالعه دقيق قرار داد تا ببيند شركت و مديران آن جهت دستيابي به اين مهم چه اقداماتي را انجام داده اند .

كتاب (( مفهوم شركت )) يكي از بهترين مطالعات موردي كه تاكنون انجام شده است ميباشد كه نه تنها به تشريح چگونگي عملكرد شركت جنرال موتورز مي پردازد ، بلكه بطور لايه اي به درون شركت نفوذ نموده تا علل موفقيت شركت و كاركنانش را آشكار نمايد . يكي از نتايج قابل توجه مفهوم شركت ، اين بود كه موفقيت مديريت بر اساس نتايج ارزيابي ميشود و هميشه پيش تصور اين است كه نتايج مذكور به طريقي اخلاقي بدست ميآيند . در اينجا بود كه مرحله دوم نوشته هاي دراكر آغاز گرديد كه طي آن به مديريت بعنوان يك فعاليت ، حرفه ، و نظم توجه نمود . كتاب (( اقدام مديريت )) اولين تلاش او در جمعبندي مفاهيم مديريت ميباشد و هنوز هم بسياري آنرا بهترين كتاب دراكر مي دانند . وي در اين كتاب فعاليت مديريت سطح بالا را مشتمل بر تعيين خط مشي ها ، اندازه گيري عملكرد ، و ارزيابي نتايج عنوان مينمايد . سپس به پيروي از هنري فايول ، وظايف اصلي مديريت را تعيين اهداف ، سازماندهي ، انگيزش ، اندازه گيري و ايجاد ارتباط معرفي ميكند . به نظر دراكر ارتباط ميان مديران و كارگران بسيار اهميت دارد و كارگران را نبايد بعنوان ابزاري جهت انجام كارها ، بلكه بعنوان منبعي جهت دستيابي به اهداف بزرگتر سازمان به حساب آورد . هر چه ارتباط ميان اين دو بهتر باشد ، اين منبع با ارزش تر خواهد شد . در بخشهاي ديگر كتاب كه آثاري از چاندلر در آن به چشم مي خورد ، دراكر به مديران گوشزد مينمايد زياد بر روي سازمان و ساختار تأكيد نداشته باشند و ميگويد دو سؤال است كه اگر براي آنها پاسخ مناسب تهيه شود ميتوان در رابطه با يك ساختار مناسب تصميم گيري نمود : اين دو سؤال عبارتست از اينكه ما چه نوع سازماني هستيم ؟ و چه نوع سازماني بايد باشيم ؟

دراكر دركتاب فنون مديريت و پس از آن در كتاب مديريت براي نتايج ، به معرفي دو اصطلاح پرداخت كه هنوز هم مورد انتقاد بسياري ميباشند : مديريت بر مبناي هدف (MBO) و مديريت بر مبناي نتايج . هر دو اينها منتهي به روشي ميشوند كه بر مبناي تعيين اهداف و استانداردها ميباشد . برخي افراد نظير ادواردز دمينگ به شدت مخالف اين شيوه مديريت بوده و معتقدندكه هدف مديريت ، بايد توأم با بهبود مستمر باشد ونه يك هدف ثابت . البته اين يك سوء تفاهم از منظور دراكر در طرح اين اصطلاح ميباشد . بعنوان مثال در رابطه با اصطلاح مديريت بر مبناي نتايج ، دراكر سعي بر اين دارد كه مديران را از پرداختن به وظايف ثابت و تكراري باز داشته و آنها را به سمت تمركز بر خلاقيت جهت دستيابي به نتايج سودآور هدايت نمايد . وي تحت تأثير شامپيتر ، بطور جدي بر اهميت نوآوري در مديريت تأكيد مي نمايد .

فلسفة مديريتي دراكر با انتشار كتاب (( وظايف ، مسؤليتها ، و فنون مديريت )) در سال 1974 به حد بلوغ خود رسيد و مجدداً به تأكيد بر اين مطلب پرداخت كه مديران بايد بجاي توجه به فرايندها ، به مديريت نتايج بپردازند . وي با تأكيد بر اهميت مركزيت مدير در سازمانها ، وظيفة يك مدير را ادغام منابع توليد و استفاده بهينه از آنها بيان ميكند . به عبارت ديگر ، اين وظيفة مدير است كه به سازمان زندگي بخشد و آنرا به فعاليت وا دارد . در آينده اين احتمال وجود دارد كه كارگران به علت اتوماسيون از كار بركنار شوند ، ولي يك ماشين هرگز نمي تواند جايگزين يك مدير شود . به گفتة دراكر ، در آينده ممكن است همة كارها ماهيتاً مديريتي شوند و جامعة كارگري ، به يك جامعة مديريتي تغيير حالت دهد . ( اين مطلب را با آنچه برنهام در كتاب (( تحول مديريتي )) بيان نموده است ، مقايسه نماييد ) . بنابراين نخستين وظيفة يك مدير عبارتست از تخصيص منابع و تهيه محصول ؛ دومين مجموعة وظايف يك مدير عبارتست از تهيه و ارائه راهنمائيها و كنترل .

به نظر دراكر ، نيروهاي اقتصادي براي مدير محدوديت هايي ايجاد مينمايند علاوه بر اينكه فرصت هايي نيز فراهم ميآورند ، ولي به خودي خود نشان دهندة اينكه چه كاري بايد انجام داد و چگونه بايد عمل نمود نمي باشند ، بنابراين نقش هدايتگري و كنترل يك مدير تا حدود زيادي پرواكتيو مي باشد . وي در يك عبارت مشهور ، نقش اصلي مديران را نه ايجاد مؤسسه ، بلكه ايجاد بازاري براي آن مي داند :

(( تنها يك تعريف معتبر براي مقصود مؤسسات وجود دارد و آن ايجاد مشتري ميباشد . بازارها خدادادي ، طبيعي ، و يا خود بخود بوجود نميآيند ، بلكه توسط مردمي ايجاد مي شوند كه مؤسسات را مديريت ميكنند )) .

تئودور لويت ، كه خود يك شخصيت برجسته در بازاريابي مي باشد ، دراكر را بخاطر ايجاد اين ديدگاه نسبت به بازار و جلب توجه رهبران مؤسسات آمريكايي به مقولة بازاريابي ، مورد تمجيد قرار داده است . برخي از نويسندگان اوايل قرن بيستم نظير جان لي ماهين و هربرت كسون نيز به اين نكته اشاره نموده بودند . بعنوان مثال هربرت كسون در كتاب (( تبليغات و فروش )) كه در سال 1911 منتشر نمود نوشته است : (( اين كه بگوييم محصولات جديد به منظور پاسخ به نياز ساخته مي شوند صحيح نيست زيرا هم محصول و هم تقاضا ، هر دو بايد بوجود آورده شوند . مردم معمولاً به آنچه داشته اند حتي نامناسب و قديمي ، عادت كرده و آنرا حفظ مي كنند تا اينكه فروشندگان آنها را مجبور به استفاده از محصولات جديد نمايند )) . پيتر دراكر در جهت بازگرداندن ايده هاي بازاريابي به تفكرات تجاري ، كمك به سزايي انجام داد و راه را براي كارهاي بيشتر توسط لويت و بويژه فيليپ كوتلر هموار نمود . بنابراين مديران دو وظيفه برعهده خواهند داشت : يكي تركيب نيروي كار و منابع جهت ايجاد محصول ، و ديگري ايجاد بازار براي فروش محصولات ساخته شده ؛ و مديران بايد سخت بكوشند تا از طريق انجام اين دو وظيفه به ارزش افزودهاي دست يابند كه از مجموع ارزش منابع مورد استفاده ، بسيار با ارزش تر باشد . دراكر از مديريت علمي كه تأكيد آن بر كاراترين استفاده از منابع مي باشد تغيير موضع داده و به يك محيط خلاق تاكيد ميكند كه در آن مديران از منابع موجود به اثربخشترين شكل ممكن جهت دستيابي به اهداف مؤسسه استفاده مي نمايند . به نظر او از طريق بررسي چگونگي تركيب منابع و چگونگي خلاقيت در كنترل و هدايت ، ميتوان تا حدود زيادي به شناسايي مؤسسه و مديران آن پرداخت . دراكر صراحتاً نمي گويد كه مديران همان مؤسسه هستند ، ولي مكرراً اين نقش مهم مديران را بازگو مينمايد . وي ميگويد : (( مؤسسه تنها در صورتي مي تواند به تصميم گيري و فعاليت بپردازد كه مديرانش به اين امور مبادرت ورزند ، و يك مؤسسه به خودي خود هيچ وجود مؤثري نخواهد داشت )) .

اكنون به مسئوليتهاي مديريت باز ميگرديم . دراكر مسئوليتهاي مديريت را در سه زمينه بيان نموده است : 1) توفيق در عملكرد اقتصادي 2) ايجاد فعاليت بهرهور در جهت دستيابي آسانتر به كارايي 3) مديريت اثرات اجتماعي موجود در محيط مؤسسه . دراكر به مسؤليتپذيري نسبت به رهبري توجه بيشتري داردو ميگويد مديران بايد بگونهاي عمل نمايند كه فعاليتها بتوانند بدون رهبري مستقيم و ضروري مديريت ، به اجرا درآيند . به نظر دراكر ، مديران بايد بصورت پاشنه اي براي سازمان عمل نمايند تا سازمان بتواند حول محور آنها به حركت درآيد . سومين زمينه از مسئوليتهاي مديرمسئوليتپذيري در قبال جامعه است كه مهمترين آنها نيز ميباشد . ابعاد اجتماعي كار را هرگز نبايد فراموش نمود و همچنان كه مؤسسه رشد نموده و بزرگتر و قويتر مي شود ، ابعاد اجتماعي گسترش بيشتري مي يابند . دراكر ميگويد افزايش مسئوليت پذيري اجتماعي ، جزئي از هزينههايي است كه بايد جهت موفقيت هاي بازرگاني پرداخت .

آنچه دربارة دراكر اهميت دارد اين است كه او قادر است يافته ها ونظريات خود را به گوش شنوندگان خود برساند و آنها را با اين موضوعات آشنا نمايد و همين قابليت او است كه ويژگيهاي سومين مرحله از آثار او را معين ميكند . در اين مرحله وي بجاي پرداختن به موضوع مديريت و نظم حاكم بر آن ، به بررسي اثر آن بر اجتماع و آينده مديريت مي پردازد . بعنوان مثال وي در كتاب (( نوآوري و كارآفريني )) كه در سال 1985 منتشر نمود ، به طرح هاي شامپيتر اشاره مي كند كه در دهة 1950 مطرح و به بيان اهميت توأم دو موضوع يعني هم اهميت مديريت موفق مؤسسه ، و هم اهميت ايجاد يك اجتماع قدرتمند و آزاد پرداخته بود . دراكر در كتاب (( واقعيت هاي جديد )) كه در سال 1989 منتشر نمود ، به بيان ارتباطات ميان تكنولوژي ، سياستها ، دولت ، اقتصاد و محيط پرداخته ، و نشان ميدهد اينها چگونه بر مديريت بعنوان يك وظيفه و يك حرفه تأثير ميگذارند . در فصلي با عنوان (( مديريت بعنوان يك وظيفه اجتماعي و هنر آزاد )) ، به اين موضوع مي پردازد كه چگونه دانش باعث تغيير فرضيات اساسي در تفكر مديريت ميگردد . در اوايل قرن بيستم ، وظيفه مديران عبارت بود از ايجاد هماهنگي و هدايت فعاليتهاي نيروي كار غير ماهر . در پايان اين قرن ، نيروي كار كم تعداد تر و با سطح تحصيلات بالاتري بودند كه اين شيوة متفاوتي را براي مديريت آنها ايجاب مينمود . دراكراز دهة 1980، به هدايت مسيري پرداخت كه در آن به توسعه مديريت دانش بعنوان يك نظم توجه شده بود . وي ترجيح ميداد بيشتر بعنوان يك روشنفكر باشد تا يك شخصيت دانشگاهي . تفكرات دراكر عمدتاً متعلق به خود او نمي باشند و وي بيشتر در ادغام ايدهها و نظريات تخصص دارد تا اينكه خود يك خلق كننده ايده و نظر باشد . همچنين در بر قرار نمودن ارتباط بسيار مهارت دارد بطوريكه ايده هاي گوناگون را بصورت روان و قابل فهم نظم ميبخشد بگونهاي كه صاحبان صنايع و مؤسسات به راحتي بتوانند آنها را درك نمايند .

برخي كارهاي دراكر و بويژه همانطور كه قبلاً اشاره شد اصطلاح مديريت بر مبناي هدف ، با انتقادهاي زيادي مواجه گرديده است ولي دراكر خود نيز به اين موضوع اشاره نموده كه اگر مديريت بر مبناي هدف به درستي اعمال نگردد ، مانند يك لباس تنگ بر سازمان عمل خواهد نمود و مانع پيشرفت سازمان مي گردد . بنابراين دراكر قسمت بزرگي از تلاشهاي خود را صرف فراخواني مديران به اعمال انعطاف بيشتر و توجه به مشتري نموده است . ايراد بزرگتري كه ممكن است بر او گرفته شده باشد در رابطه با نظرية (( مديريت قابل انتقال )) ميباشد كه طبق آن مهارتهاي مديريت از طبيعت مؤسسه بسيار مهمتر بوده و يك مدير آموزش ديده مي تواند در هر نوع مؤسسه اي به خوبي مديريت نمايد . دراكر خود با اين موضوع موافق نيست و معتقد است يك مدير بايد مؤسسه اي را كه در آن مديريت مي كند به خوبي بشناسد . ولي در هر صورت اين فرضيه كه مهارتهاي مديريت به سادگي قابل انتقال ميباشند همچنان به قوت خود باقي است . و سر انجام اينكه آثار دراكر كه بيش از يكصدكتاب و مقاله و تحقيق مي باشد ، او را به پرخواننده ترين نويسندة مديريت مبدل ساخته است .