اوهماي كنيشي (1943)

اوهماي كنيشي از برجسته ترين نويسندگان و مشاوران ژاپني در زمينه تجارت است كه به آقاي استراتژي معروف شده است . او براي اولين بار با كتاب ذهن استراتژيست در سال 1982 مورد توجه غربيها قرارگرفت . كتاب او در ابتدا بعنوان منبعي كه چگونگي اجراي استراتژي در شركتهاي ژاپني را نشان مي دهد مطرح بود اما به مرور مورد قبول شركتهاي غربي نيز قرار گرفت . در كتاب آخر او كه در مورد جهاني شدن مي باشد بسياري از پارامترهاي مورد بحث در اين زمينه مطرح شده است . در سالهاي دهه1980 اوهماي بعنوان عاليترين مرجع مديريت ژاپني بود كه خيلي ها او را به عنوان بهترين فرد در جهان در زمينه سيستم مديريت ژاپني كه تأكيدش بردانش ، نوآوري ، كيفيت و بازاريابي است مي شناختند .

اوهماي در 21 فوريه سال 1943 در شهر كيتا كيو شو در جنوب ژاپن بدنيا آمد . او در سال 1966ليسانس شيمي را از دانشگاه وسدا اخذ و مدرك فوق ليسانس را در رشته فيزيك اتمي در سال 1968 دريافت نمود . سپس به آمريكا رفت و دورة دكتري را در رشتة مهندسي اتمي در دانشگاه MIT گذراند . او در ژاپن به آموزش موسيقي نيز مي پرداخت و زماني در اركستر سمفوني فلوت مي نواخت . از سال 1970 تا 1972 در شركت هيتاچي كاركرد . پس از آن به شركت آمريكايي مك كينزي پيوست و در سال 1979 مديركل شركت در شعبه توكيو شد . در 1989 رئيس و مديركل مك كينزي در ژاپن شد . او پستهاي بسيار ديگري نيز داشت زماني مشاور نخست وزير ژاپن بود و در سال 1993 انستيتو تحقيقات سياسي هيسي را در رشته هاي برنامه ريزي سياسي و استراتژي تأسيس كرد . او فعاليتهاي سياسي مي كرد و در سال 1992 حزب سياسي خودش را با هدف اصلاح زندگي سياسي ژاپني ها بنيان نهاد و كانديداي شهردار توكيو و نمايندگي مجلس نيز شد كه در هر دو مورد ناموفق بود . اوهماي نويسنده اي نيرومند بود كه هميشه نوشته هايش در روزنامه ها و مجلات ژاپن ، آمريكا واروپا چاپ مي شد.اوهماي درحال حاضردر يوكوهاما زندگي مي كند.

علاقة او به استراتژي به سالهايي بر مي گردد كه درمك كينزي به كار مشغول بود . قبل از آن نيز كتاب ذهن استراتژيست را كه موضوع آن استراتژي در ژاپن است به نگارش درآورده بود . كار در مك كينزي باعث شد كه به دنياي خارج نيز علاقه مند شود.اومي گويد تماسهاي مكرروسؤالاتي كه مديران و مشاوران غربي در خصوص راز موفقيت ژاپن در تجارت از او مي پرسيدند او را برانگيخت كه در اين خصوص كتاب بنويسد . او مي گويد بسياري از دوستان غربي اش كه با او تماس مي گرفتند معتقد بودند كه راز موفقيت ژاپن چيزي بيشتر از اجماع در تصميم گيري ،هماهنگي و يكپارچگي شركت و دايره هاي كنترل كيفيت بوده است . اوهماي نيز موافق است و مي گويد كه داستان موفقيت ژاپني ها بين سالهاي 1950 تا 1980 به قدرت مديران ارشد ژاپن درتوانايي انديشيدن استراتژيك برمي گردد.برخلاف شركتهاي غربي ،ژاپني ها هيچ گاه ادارة جدايي براي تدوين استراتژي نداشته و فرايند تعيين استراتژي بصورت رسمي و در قالب از قبل تعيين شده نبود و بجاي آن هميشه شخص و يا گروهي كه زيرك و با استعداد بوده و توانايي درك استراتژيك و بكارگيري آنرا داشته اند وجود داشته است .

اوهماي نيز مانند هنري مينتز برگ، استراتژي را مجموعه اي از مراحل يا فرايندهاي مشخص نمي دانست و بيشتر آنرا هنر مي دانست تا علم :

استراتژيهاي موفق تجاري از آناليزهاي پيچيده حاصل نشده بلكه از ذهن سرچشمه مي گيرد . چيزي كه من،به آن ذهن استراتژيست ويا بصيرت مي گويم اغلب تا حد رسالت سازمان صعود مي كند و فرآيندي را تقويت مي كند كه اساس آن بيشتر برمبناي خلاقيت است تا منطق و استدلال . استراتژيستها آناليز را رد نمي كنند . در واقع بدون آن به سختي مي توانند كار كنند . آنها آناليزرا به كار مي بندند تا فرايند خلاقيت را برانگيزانند ، و عقايدشان را آزمايش كنند و ببينند كه آيا استراتژي كار مي كند يا نه ؟ و يا به عبارتي از اجراي موفقيت آميز عقايدشان مطمئن شوند و اگر در عمل كار نكند از آن آگاه شوند . استراتژيهاي بزرگ مانند آثار هنري بزرگ و يا كشفيات بزرگ علمي ريشه در بصيرت و دانايي دارند .

در طي سالهايي كه شركتهاي ژاپني رشد مي كردند،اغلب مؤسس، نقش استراتژيست با استعداد و توانا را اجرا مي كرد و تا سالهاي 1970 بيشتر شركتهاي ژاپني از بنيان خوب سازمان يافتند .

چگونه استراتژي توانست باعث موفقيت شود ؟ اوهماي مي گويد با رشد و بلوغ شركتهاي ژاپني ، خلق استراتژي در قلمرو گروههاي مديريتي جوان با استعداد و خلاق كه او آنها را سامورايي مي خواند قرار گرفت . آنها با اينكه در بالاي سلسله مراتب قرارنگرفته بودند اين آزادي را داشتند كه آينده سازمان را تصور كنند . به اين ترتيب فرايند نوسازي عقايد و ارزشها از رده هاي پائين سازمان آغاز شد .

موضوع دوباره نوشدن و بازسازي سازمان در بيشتر آثار اوهماي ديده شده و فعاليتهاي سياسي او نيز بر مبناي همين مسئله است . اولين گام در نوسازي، پيدا كردن عوامل مهم براي آناليز است . او مي گويد بسياري از شركتها عوامل اشتباه را براي آناليز معرفي مي كنند . مثلاً در شركتي كه زمان انجام كار افزايش يافته و باعث شده كه هزينه دستمزد براي انجام كار زياد شود ، چند عامل بايد بررسي شود : آيا كارگران در ساعات كار به اندازه اي كه برايشان تعريف شده كار مي كنند ؟آيا ساعات استراحت طولاني دارند و يا در ساعات كار به امور شخصي شان مي رسند ؟ اوهماي مي گويد اينها در واقع نشانه هاي مشكل هستند و بايد بجاي آن به علتي كه باعث پيش آمدن مشكل شده پرداخت . آيا نيروي كار به اندازه اي هست كه بتواند وظايف را انجام دهد ؟ نكته مهم و شرط لازم براي اين بررسي ، تعريف عوامل كليدي موفقيت يا همان KFS در هر صنعت است . اين عوامل براي صنايع مختلف متفاوت بوده و گاهي بسختي آشكار و مشخص مي شوند . مثلاً در صنعت آهن آلات كليد موفقيت ، توانايي توليد با كيفيت بالا و قيمت پايين است. در نوشابه سازي ،عامل كليدي ، قدرت توزيع و رساندن مقدار بيشتر و در زمان كوتاهتر به دست مشتريان است .

مانند مايكل پورتر ، اوهماي نيز 4 استراتژي براي شركتها تعريف كرد . او شركتها را از رقابت مستقيم با يكديگر در يك بازار و برروي محصولي مشترك بر حذر مي دارد و معتقد است كه اين مسئله باعث ايجاد جنگ قيمت مي شود كه براي همگان مضر است .4 استراتژي پيشنهادي او عبارتند از :

  1. اگر در بازار رقبايي داريد، عوامل كليدي كه در آن صنعت باعث موفقيت مي شوند را پيدا كنيد و با تأكيد بر آنان در پي افزايش جنبه هاي مثبت فعاليت در آن زمينه باشيد .
  2. در جستجوي توليد كالاها و يا سرويسهايي باشيد كه براي آنها رقباي مستقيم كمتري وجود دارند تا امكان اينكه محصولي بهتر از محصول شما در بازار باشد كمتر شود .
  3. تلاش كنيد تا قوانين بازي را تغيير دهيد .براي اينكه رقبا را در وضعيت نامطلوب قرار دهيد هميشه با بي باكي ودليري درارائه ابتكار پيشقدم باشيد .
  4. محصولات و سرويسهاي جديدي خلق كنيد كه رقبا قادر به ايجاد آنها نباشند و بر اساس درجات آزادي استراتژيك رقابت كنيد .

در واقع اين يك نگرش سرسختانه و محكم به استراتژي است يعني چيزي بيشتر از آنچه پورتر مطرح مي كند . مدل اوهماي عملي نخواهد شد مگر اينكه مدير و يا تيم ، بصيرت و كارايي داشته و جرأت و دليري بكارگيري هر 4 بند را داشته باشند و ريسك آنرا نيز بتوانند بپذيرند . به همين دليل است كه اوهماي مكرراً بر فكر و ذهن استراتژيست تأكيد مي كند . كساني كه در تفكر استراتژيك تجربه و تمرين دارند مي توانند اين مفاهيم را بكار ببندند و به وضوح حالتهاي مختلفي را كه پيش خواهد آمد ببينند و در واقع ايجاد راه و روش كنند . با بكارگيري موارد بالا آنها قادر خواهند بود بوضوح مشكلات و تله هاي مسير را ببينند:

بايد از اين فكر بيرون بياييد كه معني تفكر استراتژيك در تجارت اين است كه ناگهان راهي به ذهنتان برسد و شما را به هدف رساند . در واقع تفكر استراتژيك فرايندي است كه روزانه بايد پيگيري شده و به روش منطقي تمرين شود . موفقيت بايد جستجو شده و براي رسيدن به آن تلاش شود . هيچگاه موفقيت بدون برنامه ريزي و ناخودآگاه از راه نمي رسد . براي اينكه يك استراتژيست مؤثر باشيد بايد هميشه در تفكر استراتژيك تمرين داشته باشيد . اين تمرين بايد بصورت منظم و روزانه باشد نه اينكه در شرايط عادي متروك مانده و در موارد نياز به سراغش برويد .

اوهماي مي گويد تحت سه شرط است كه لزوم تفكر استراتژيك مطرح ميشود: واقعيت ، زمان نامناسب انجام كارو منابع .

واقعيت به اين معني است كه نيازي در شركت پيش مي آيد مثلاً زماني كه شركت محصول جديدي توليد مي كند و نياز به ايجاد بازاري مخصوص اين محصول احساس مي شود و اگر شركت اين بازار را ايجاد نكند توليد محصول جداً با شكست مواجه خواهد شد . زمان نامناسب به اين مسئله برمي گردد كه آيا اجراي استراتژي در زمان درست خودش صورت مي گيرد يا خير ؟ بسياري از استراتژي ها بي موقع انتخاب مي شوند مثلاً در دهه 1970 ماشين ظرفشويي در ژاپن زماني به بازار عرضه و به مردم معرفي شد كه بيشتر آشپزخانه ها كوچكتر از آن بودند كه بتوانند آنرا درخود جاي دهند . در نهايت شرط سوم يعني منابع نشان دهنده اين است كه آيا منابع شركت براي اجرا ي استراتژي كافي هستند يا خير ؟ اوهماي مي گويد اين مسئله ايست كه در بيشتر مواقع استراتژيستها در نظر نمي گيرند و به همين دليل بسياري از استراتژيها در اجرا شكست مي خورند. بعنوان مثال سانتوري در توليد نوشابه بسيار موفق بود اما به دليل كمبود تجربه و نداشتن منابع توزيع مناسب مشكلات زيادي در بازار برايش پيش آمد . شناخت و تشخيص اين 3 وضعيت و فائق آمدن و مديريت آنها ،كليد موفقيت متفكران استراتژي است .

در اواخر دهه 1980 توجه اوهماي به جهاني شدن جلب شد. كتاب قدرت سه گانه “ كه در سال 1985 به چاپ رسيد ، بيان مي كند كه تمركز قدرت اقتصادي در سه منطقه افزايش مي يابد : اروپاي غربي ، امريكا و ژاپن . اوهماي در اين كتاب شرح مي دهد كه چگونه اين سه منطقه از نظر اقتصادي بيشتر به يكديگر وابسته خواهند شد . او آينده را چنين پيش بيني مي كند كه قدرت اقتصادي به اين سه منطقه اين امكان را مي دهد كه در مقابل بقيه دنيا از نظر اقتصادي برتر بوده و قدعلم كنند . البته در اين پيش بيني او چين را كه بعنوان قدرت بزرگ اقتصادي درآمد ه ناديده گرفته است . اين كتاب در ميان سياستمداران چپ گرا كه مخالف تمركز قدرت اقتصادي درجهان بودند، طرفداران زيادي پيدا نكرد .

موضوع كتاب جهان بدون مرز كه در سال 1990 منتشر شد، وابستگي شركتهاست و اينكه امروزه چگونه هر شركتي خواه يا ناخواه در بازار جهاني رقابت مي كند و حتي اگر بازار او محلي باشد در خطر حمله رقباي خارجي قرار دارد . اوهماي در اين كتاب مي گويد كه تجارت بين المللي نه تنها حصارهاي اقتصادي بلكه سياسي را نيز در هم ريخته است . جهاني شدن نه تنها نيرويي اقتصادي بلكه تكنولوژيكي و فرهنگي ايجاد خواهدكرد . او اصرار دارد كه شركتها بايد براي شرايط اقتصادي جديد برنامه ريزي كنند . وي مجدداً نوسازي را مطرح مي كند و مي گويد كه تاريخ استفاده جهان قديمي گذشته است و دنيايي جديد فرارواست كه بايد وارد آن شد .

سقوط اقتصادي سال 2001 و موج شك و بدبيني نسبت به اقتصاد نوين باعث شد كه توجه كمتري به عقايد اوهماي شود . اثر هوفشتدو ديگران درباره مديريت برخورد فرهنگها نشان داد كه حصارهاي فرهنگي چقدر سخت تغيير مي پذيرند ، و مسلماً پروسه جهاني شدن به آن راحتي كه درباره آن صحبت شده بود اشاعه نخواهد يافت . هنوز زود است نتيجه بگيريم نظريه اوهماي دربارة اين مسئله عملي خواهد شد يا خير ، اما افكار او درباره جهاني شدن و استراتژي پربارتر و قوي تر از آن هستند كه بتوان آنها را ناديده انگاشت .