آندره گروو
آندره گروو (1936)
آندره گروو مدير ارشد اجرايي شركت اينتل است كه بزرگترين سازندة نيمه هادي ها در جهان مي باشد . او نيز شبيه هم عصر جوان تر خود يعني بيل گيتس ، در ساخت سازماني كه در يك دورة زماني با افت و خيزهاي فراوان در صنعت تكنولوژي اطلاعات توانسته علاوه برحفظ و بقاء خود به دوران شكوفايي و بالندگي نيز برسد ، موفق بوده است واين درحالي است كه بسياري از شركتهاي ديگر در اين زمينه با شكست مواجه شده اند . گروو همچنين يك متفكر و نويسندة مديريت مي باشد كه داراي تجارب ارزشمندي از موفقيت ها و شكست ها در ايجاد و توسعه نظريات خود دربارة سازماندهي و رهبري مي باشد . در دوره اي كه اكثر كتابهاي مديريت داراي ديدگاهي خوش بينانه بودند و براي موفقيت دستورالعمل هايي ارائه مي دادند كه هر كس مي توانست ازآن دستورالعمل ها پيروي نمايد ، گروو ديدگاهي بدبينانه داشت .
به نظر او مديريت در دوران افت و خيزها و تنش ها ، بسيار سخت است و سخت تر هم مي شود . وي فلسفة خود را در بهترين كتاب خود تحت عنوان
(( فقط بدگمان زنده مي ماند )) در سال 1996 منتشر نمود .
گروو در دوم سپتامبر 1936 در بوداپست مجارستان متولد گرديد . دوران كودكي او در مجارستان و در طول جنگ دوم جهاني و پس از جنگ نيز تحت حكومت كمونيستي مجارستان سپري گرديد . او نيز شبيه بسياري ديگر از جوانان مجارستاني ، در سال 1956 كشور را ترك نمود و در سال 1957 وارد آمريكا گرديد ، يك نام انگليسي براي خود برگزيد و در سال 1962 تبعة آمريكا شد . مدت كوتاهي پس از ورودش به آمريكا ، در سيتي كالج نيويورك جهت كسب يك مدرك پيش دانشگاهي مشغول تحصيل گرديد و در همان زمان نيز جهت امرار معاش و تأمين هزينه هاي تحصيلي خود ، به پيش خدمتي پرداخت . او سپس به كاليفرنيا رفت و دكتراي خود در رشتة مهندسي شيمي را از دانشگاه كاليفرنيا دريافت نمود . گروو نيز شبيه بسياري ديگر از انسانهاي موفق ، در زماني مناسب ، جايگاه مناسب خود را يافته است .
ازجنگ دوم جهاني ، كاليفرنياي جنوبي ، مركزي براي تحقيق و توسعه در زمينه تكنولوژي پيشرفته بوده است و در سال 1957 ، رابرت نويس ، فرايندي را جهت ساخت نيمه هادي ها برروي چيپ هاي سيليكون ابداع نمود . اين يك اقدام مهم بود كه منجر به ايجاد ميكروكامپيوترها شد و در نتيجه كامپيوترها در سطح بسيارگسترده اي در جوامع و سازمانها پراكنده گرديدند .
در اوايل دهة 1960 ، شركت نويس با نام فيرچايلد سمي كنداكتور كه در سن جوز كاليفرنيا مستقر بود به سرعت به رشد خود ادامه داد و هنگاميكه گروو دكتراي خود را اخذ نمود ، توسط لابراتوار تحقيق فيرچايلد استخدام گرديد و مدارج ارتقاء را پيمود و در سال 1967 به سمت معاون تحقيق و توسعه نائل گرديد . نويس دانشمندي برجسته بود كه اشتياق زيادي به نوآوري داشت . او معتقد بود تحقيقات ، بهترين نتيجه را در شركتهاي كوچك و انعطاف پذير خواهند داشت و شركتهاي بزرگ در برابر نوآوري مانع ايجاد مي كنند . هنگاميكه فيرچايلد توسعه يافت ، نويس و همكارانش و گوردون مور كه يكي از مؤسسين شركت بود آنرا رها كردند و از سن جوز به سانتا كلارا نقل مكان نموده و يك شركت جديد بنا نهادند به نام اينتل و در آن به توسعة نيمه هادي ها ادامه دادند ، از گروو نيز خواسته شد به آنها بپيوندد و رياست عمليات را برعهده گيرد . گروو در سال 1976 مدير ارشد عملياتي بود و خود را براي جانشيني نويس آماده مي كرد . نويس در سال 1979 كناره گيري نمود و شركت ديگري تحت عنوان سماتك بنيان نهاد . گروو نيز در همان سال جانشين نويس گرديد و در سال 1987 به سمت مدير عاملي برگزيده شد و در نهايت در سال 1996 ، رئيس هيئت مديره اينتل گرديد .
گروو انساني پرانرژي بود .او طي سالهاي 1966 تا 1972 در بركلي به تدريس پرداخت و سالها براي يك هفته نامه به نام سن جوز مركوري مي نوشت .اوچندين كتاب نوشته است كه معروف ترين آنها ((مديريت پر راندمان)) در سال 1983 و (( فقط بد گمان زنده مي ماند )) در سال 1996 مي باشد كه هر دو اين كتابها متفاوت از جريان اصلي نوشته هاي مديريتي امروزي مي باشند : (( مديريت پر راندمان )) كتابي است كه هدف آن مديران مياني مي باشد زيرا به نظر گروو ، مديران مياني پايه و حفظ كننده سازمان مي باشند ، در حاليكه (( فقط بد گمان زنده مي ماند )) كتابي است كه به بيان موضوعاتي در ارتباط با شكست ها و تبعات آنها طي سالهاي اخير مي پردازد كه قبلاً كمتر سخني از آنها به ميان آمده است .
وظيفة گروو در اينتل اين بود كه خطاهاي مربي خود روبرت نويس را نمايان سازد . در اين مسير او بايد ثابت مي كرد كه يك شركت مي تواند بزرگ باشد و در عين حال انعطاف پذير باقي بماند و نوآورنيز باشد . گروو در انجام اين مهم موفق بود .اينتل صنعت ميكرو چيپ را با وجود رقبايي چه در داخل آمريكا و چه در شرق دور ، با گردش مالي بيش از 30 ميليارد دلار در سال تحت انحصار خود درآورد. اينتل با رهبري گروو ، اين موفقيت خود را علي رغم اندازه خود بدست نياورده بود بلكه اصلاً اين موفقيت به علت اندازة اينتل حاصل گرديده بود .
قدرت اقتصادي ناشي از اندازه شركت و ساختار مديريتي آن اين امكان را به دانشمندان محقق داده بود تا آزادانه بتوانند به نوآوري پرداخته و به منابع مورد نياز دسترسي داشته باشند ، و در عين حال بقيه شركت بر فرايند تبديل اين ابداعات به محصولات واقعي و عملياتي تمركز نمايد . يكي از صاحب نظران ، موفقيت گروو را بصورت ذيل بيان نموده است :
(( اينتل در اثر نوآور بودن خود ، تبديل به شركتي شد كه هدف آن حصول اطمينان از اين بود كه ايده هاي خوب آن به محصولاتي تبديل مي شود كه كاربران مي توانند از آن استفاده نمايند و سال به سال با قيمت ارزانتري به بازار عرضه شوند . اين تبديل در اثر بهره مندي از علم و هنر خاصي نبود . گروو اينتل را مجبور نمود به دقت سازماندهي شود و به توازني برسد كه باعث شود بدون از بين بردن خلاقيت دانشمندان خود كه بزرگترين سرمايه آن مي باشند ، كنترل عمليات شركت را در دست داشته باشد و در نتيجه اينتل توانست اين صنعت را تحت سلطه خود درآورد . ))
گروو يك متفكر تكنولوژي مي باشد . او در سال 1996 در جايي نوشت : (( تكنولوژي يك نيروي غير قابل توقف مي باشد و آنچه كه بتواند انجام شود ، انجام خواهد شد . ))
گروو نيز مشابه رابرت نويس معتقد بود توسعه تكنولوژيكي و پيشرفت اجتماعي در ارتباط بسيار نزديكي با يكديگر مي باشند . گروو به تازگي نيز بيان داشته است كه تكنولوژي در شكلي گسترده بايد نقش عمده اي هم در شكوفايي هر چه بيشتر اقتصاد و جامعه آمريكا ،و هم در تقويت دولت آمريكا و توانايي هاي نظامي بگونه اي كه بتواند به حملاتي نظير 11 سپتامبر 2001 واكنش نشان دهد ايفا نمايد .اهميت گستردگي تكنولوژي از ديدگاه گروو در افزايش سرعت و ابعاد دانش و اطلاعات مي باشد .
اطلاعات در قلب فلسفة مديريتي گروو جاي دارد . او در زندگي كاري خود بطور مستمر به جمع آوري و طبقه بندي اطلاعات مي پردازد و كاركنان خود را نيز به اين امر تشويق مي نمايد . گروو مي گويد درك سريع موضوع به اندازه تحليل آن اهميت دارد . نگرش او نسبت به وظايف مديريت ، يك نگرش انعطاف پذير مي باشد : او مي گويد از آنجا كه مديران داراي زمان و انرژي محدودي مي باشند ، بايد بر موارد و موضوعاتي تمركز نمايند كه بيشترين اثر را داشته و به نقاطي توجه نمايند كه قدرت اهرمي قويتري در آن نقاط در اختيار داشته باشند .
همانطور كه قبلاً اشاره شد ، گروو در كتاب مديريت پر راندمان ، مديران مياني را مخاطب خود قرار داده است كه به نظر او ماهيچه و استخوان بندي هر سازماني مي باشند ولي اغلب در تئوريها جاي آنها خالي است . اين كتاب كه با نگارشي جذاب تدوين گرديده است ، به تعريف آنچه مديران انجام مي دهند پرداخته است . در جايي از كتاب با توجه به تجربه شخصي گروو ، مقايسه اي ميان وظايف يك مدير و يك پيش خدمت كه به سرو صبحانه مي پردازد انجام گرفته است . هر دو آنها وظيفة اصلي توليد را انجام مي دهند بگونه اي كه بايد محصولي را با توجه به تقاضاي مشتريان بسازند و تحويل نمايند بگونه اي كه زمان تحويل برنامه ريزي شده باشد ، سطح كيفيت قابل قبول باشد ، و هزينه ها درحداقل ممكن باشند. به نظرگروو ، فعاليت هاي مديريتي را نبايد با خروجي ها اشتباه نمود . برنامه ريزي ، گفتگو ، تخصيص منابع ، و آموزش از جمله وظايفي هستند كه مديران انجام مي دهند ؛ و خروجي همان چيزي است كه آنها آنرا توليد مي نمايند . گروو مي گويد در شركت اينتل خروجي هاي مديريتي ،
ايده ها نمي باشند بلكه تراشه هاي سيليكون مي باشند و به همين ترتيب خروجي يك جراح ، بيماري است كه بهبود يافته باشد و مشابه آن براي ساير سازمانها . مديريت يك فعاليت تيمي است و تنها مهمترين وظيفة يك مدير اخذ حد اكثر راندمان از اعضاي تيم خود مي باشد . مديران همچنين بايد بدانند كه چه چيزي باعث انگيزش كاركنانشان مي شود ؛ در اينجا گروو به سلسه مراتب نيازهاي مازلو اشاره مي كند و مي گويد آنچه اهميت دارد اين است كه مديران بدانند اين نيازها چگونه باعث انگيزش كاركنانشان مي گردند .
در اينجا اين حس ايجاد مي شود كه اصول مديريت در تئوري ساده به نظر مي آيند ولي در عمل واقعاً به اينگونه نيست . كارل ون كلوز ويتز كه يك استراتژيست نظامي مي باشد ، نظريه اي دارد كه (( در استراتژي هر چيزي ساده است ولي اين بدان مفهوم نيست كه در استراتژي هر چيزي آسان است)) .
گروو در كتاب (( فقط بد گمان زنده مي ماند )) كه پس از يك حادثه پر زيان يعني نقص در چيپ هاي پنتيوم به ارزش نيم ميليارد دلار و لزوم باز پس گيري آنها نوشته شد ، به صراحت دربارة خطر خوش بين بودن مديران به وضع موجود هشدار مي دهد :(( من به ارزش بد گمان بودن پي برده ام . سازمانهاي موفق در درون خود بذر نابودي خود را نيز به همراه دارند . هر چه شما موفق تر باشيد ، انسانهاي بيشتري خواهان دارا بودن بخشي از شما هستند و سپس بخشي ديگر و به همين ترتيب تا اينكه ديگر چيزي باقي نمي ماند . بنابراين من معتقدم نخستين مسئوليت يك مدير ، نگهباني از حملات انسانهاي ديگر مي باشد و اينكه اين ديدگاه حفاظتي را به افراد تحت مديريت خود نيز انتقال دهد . ))گروو در مصاحبه اي كه با مجله فوربس انجام داد به بيان فوائد ترس بعنوان يك نيروي سازنده پرداخت : (( ترس است كه شما را از غفلت رها مي سازد ، شما را به انجام امور مشكل قادر مي سازند ،و… و شبيه درد كه بدن شما را از اشكالي كه ايجاد شده است مطلع مي سازد ، ترس نيز يك عامل صحت ميباشد.))بر خلاف ساير تئوريسين ها كه تغيير را يك فرايند مستمر در محيط هاي سازماني مي دانند ، گروو تغييرات اصلي را بعنوان نقاط مشخص و اصلي مي داند كه آنها را نقاط عطف استراتژيك نام نهاد . وي مي گويد وقايعي وجود دارند كه باعث مي شوند اصولي كه يك سازمان بر اساس آن اصول وجود دارد و يا فعاليت مي كند ، بدون هشدار قبلي به ناگهان تغيير نمايند . رويداد اين وقايع هم مي تواند باعث ايجاد فرصتهايي شود و يا اينكه منجر به شكست سازمان گردد كه اين بستگي به چگونگي پاسخ سازمانها و مؤسسات به آن واقعه دارد .از طريق برنامه ريزي هاي رسمي امكان پيش بيني اين تغييرات وجود ندارد ، لذا مديران مجبورند توانايي پيش بيني آنها را داشته باشند . ظهور كامپيوتر هاي شخصي نمونه اي از اين تغييرات مي باشد كه شركتهايي نظير IBM وDEC را مجبور نمود يا به سازگاري با آن اقدام نمايند و يا به كار خود خاتمه دهند . شكست انحصار شركت خدمات تلفن بل درآمريكا نيز نمونة ديگري مي باشد . تصميم شركت اينتل نيز جهت ورود به دنياي ميكرو پروسسورها مثال ديگري مي باشد كه سازندگان ميكرو پروسسور را مجبور نمود خود را با ظهور اين غول بزرگ تطبيق دهند .يكي از مشكلات در برخورد با نقاط عطف استراتژيك ، تشخيص آنها در هنگام وقوع مي باشد . مديران چگونه مي توانند ميان علائم وقوع و رويداد تميز قائل شوند و به اهميت آن پي ببرند ؟ گروو مي گويد پاسخ اين است كه مديران بايد خود را درگير تعاملات ، كسب اطلاعات ، و توليد ايده هاي جديد نمايند ، و به اطرافيان خودتوجه نمايند . هر كسي بايد ترغيب به گفتگو شود ؛ ترس از تنبيه در بسياري از سازمانها ، بزرگترين مانع بحث و گفتگو مي باشد كه منجر به غفلت از علائم وقوع مي گردد .گروواين اقدامات را براي مديران آسان نمي بيند و مي گويد : با همة صحبت هايي كه درباره چگونگي مديريت در زمان تغيير به ميان آمده است ، مديران با تغيير ميانه خوبي ندارند به ويژه هنگاميكه خودشان نيز درگير تغيير شوند . درگير شدن با يك نقطة عطف استراتژيك باعث سر درگمي ، عدم اطمينان ، و بي نظمي براي مديران مي شود . گذر از چنين نقطه اي توأم با تنش و بي نظمي است و قانون خاصي در اين رابطه وجود ندارد زيرا قوانين اصلي نيز خود دستخوش تغيير مي شوند . ولي در عين حال گروو مي گويد : انتقال و گذر از حالت تغيير، مشابه يك بيماري مي ماند و فقط شركتهايي كه داراي قدرت و استقامت كافي باشند مي توانند از آن عبور نمايند . گروو نشان داده است كه وي مي تواند به تغييرات پيش بيني نشده پاسخ دهد. او حوادثي نظير 11 سپتامبر را به عنوان نقطه عطف استراتژيك براي آمريكا مي داند ومعتقد است بسياري از وقايعي كه قبلاً اطمينان بودند ديگر عدم اطمينان مي باشند . فلسفة مديريت گروو ، روانشناختي و شخصي است . سازماندهي و نو آوري ، ابزاري براي موفقيت مي باشند ولي در نهايت مديريت عبارت است از چيزي كه در درون مغز مدير مي گذرد و اينكه تا چه حد مي تواند تفكر ، تعامل ، و پيش بيني خوبي داشته باشد .